پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - اسلام در فرانسه سكولار

اسلام در فرانسه سكولار


كتاب »اسلام در فرانسه« كتاب شايد مهم‌ترين كتابى باشد كه در موضوع اسلام و مسلمانان در فرانسه تاكنون منتشر شده است. اف شارل زركا فيلسوف فرانسوى و مدير يكى از بخش‌هاى مركز ملى پژوهش‌هاى علمى فرانسه بر تهيه اين كتاب اشراف و نظارت داشته است. وى استاد فلسفه سياسى مدرن و معاصر در دانشگاه سوربن هم هست و اخيراً كتابى با عنوان »تسامح دشوار« (انتشارات دانشگاهى فرانسه، ٢٠٠٤) منتشر كرده است.
در كتابى كه در صدد معرفى و نقدش هستم و بيش از هفت‌صد صفحه دارد، ده‌ها تن از پژوهشگران با ريشه‌هاى عربى و فرانسوى و اسلامى مشاركت دارند، كه از آن شمارند: رشدى عليلى، محمد ارگون، فتحى بن سلامه، اليزابت بادنتر، عبده فيلالى انصارى، ماكسيم رودنسون، - كه اخيراً در گذشته است، اوليويه روآ، ژيل كيپل، مالك استازى، برونو ايتين، كريستيان جامبيه و چند نفر ديگر، تمام دست‌اندركاران اين كتاب، با جهان عرب و مطالعات اسلامى، كم و بيش ارتباط دارند. بخش عمده اين كتاب در قالب گفت‌وگو با شخصيت‌هايى مشخص يا مقالات تدوين شده است.
پرسش آغازين اين كتاب اين است كه شمار مسلمانان فرانسه چقدر است؟ دانسته است كه اين پرسش در دوره اخير به موضوعى سياسى تبديل شده است. زيرا پاره‌اى كسان شمار مسلمانان را بسيار، بالاتر از شمار واقعى بيان مى‌كنند و پاره‌اى كسان پايين‌تر از آن و هر دو نيز ريشه در انگيزه‌هاى انتخاباتى يا سياسى دارد. برخى مى‌گويند شمار مسلمانان فرانسه به پنج و يا حتى شش ميليون نفر مى‌رسد و برخى شمار آنان را بسيار كم‌تر از اين رقم مى‌دانند.
اما حقيقت چيست؟ در آخرين سرشمارى كه در سال ١٩٩٩ انجام شد روشن شد كه عدد واقعى مسلمانان سه ميليون و شش صد و پنجاه هزار تن است. اما اين رقم شامل فرانسوى‌هايى است كه به اسلام گرويده‌اند يا افرادى كه جزء اقليت‌هاى كوچك هستند نمى‌شود. در نتيجه برخى از كارشناسان شمار مسلمانان فرانسه را به چهار ميليون تن مى‌رسانند، كه توزيع آنان چنين است: الجزايرها = ١٥٧٧٠٠٠ نفر، مغربى‌ها = ١٠٠٤٠٠٠ نفر، تونسى‌ها = ٤١٧٠٠٠ نفر، آفريقاى سياه = ٣٣٩٠٠٠ نفر، ترك‌ها = ٣١٣٠٠٠ نفر. بنابراين شمار مغربى‌ها يعنى عرب‌ها و بربرهاى مسلمان به حدود سه ميليون و به طور دقيق ٢٩٩٨٠٠٠ نفر مى‌رسد. يعنى اين كه اين گروه بزرگ‌ترين اقليت فرانسه را تشكيل مى‌دهند.
ژيل كيپل در مصاحبه‌اى كه با وى شده، ميان هويت طايفه‌اى و هويت سياسى شخص تفاوت مى‌نهد. زيرا گاهى فردى از يك طايفه به نامزدى از طايفه ديگر رأى مى‌دهد كه با تمايلات سياسى‌اش هماهنگ است. وى در ادامه مى‌گويد: به نظر مى‌رسد كه ٥ تا ٨ % از مجموع ساكنان فرانسه را مسلمانان تشكيل مى‌دهند. اما تقسيم مردم براساس گرايش‌هاى دينى‌اشان در فرانسه ممنوع است. زيرا سكولاريسم، دين را مسأله‌اى شخصى مى‌داند كه دولت حق دخالت در آن را ندارد. در فرانسه شهروند، با صرف نظر از دين و طايفه‌اش، شهروند است و ميان شهروندى و گرايش دينى، تفكيك كامل وجود دارد، برعكس آنچه كه در جهان عرب و اسلام كه در آنها هنوز مفهوم شهروند و شهروندى به معناى مدرن تبلور نيافته، جريان دارد.
وى پس از موضع نيكولا ساركوزى - وزير كشور وقت فرانسه - ابراز تعجب مى‌كند كه پذيرفت در كنگره سازمان‌هاى اسلام‌گراى وابسته به اخوان المسلمين شركت كند. وى سپس اين پرسش را مطرح مى‌كند كه اگر وى در كنگره سياسى جبهه ملى به رهبى ژان مارى لوپن رهبر راست‌گراى افراطى فرانسه شركت كند، چه اتفاقى خواهد افتاد؟ و پاسخ مى‌دهد: در آن صورت موج ويران‌گرى از انتقادات و اعتراضات به راه خواهد افتاد كه چه بسا وى را به كناره‌گيرى مجبور كند.
از اين گذشته، ساركوزى با ترجيح دادن مسلمانان متعصب يا بنيادگرا بر مسلمان سكولار و ليبرال سيلى‌اى دردآور به صورت مسلمانان سكولار يا ليبرال زده و گلايه آنان نيز طبعاً بايد اين باشد كه اگر ما هم مظاهر اسلامى را رعايت مى‌كرديم دولت توجه بيشترى به ما نشان مى‌داد.
بنابراين از سخن كيپل چنين برداشت مى‌شود كه دولت فرانسه بايد به مسلمانان متمايل به عصر و سكولاريسم و مدرنيته توجه كند، زيرا شمار آنان در ميان اقليت مغربى زياد است و بيش از آن چيزى است كه وزير كشور تصور مى‌كند.
اما شرق‌شناس پرآوازه ماكسيم رودنسون در مقاله‌اى پر آب و رنگ با عنوان »طاعون طايفه‌گرايى« فرانسه را از گسترش اين وباء برحذر مى‌دارد و آن را موجب نابودى وحدت ملى‌اش درآينده مى‌داند. زيرا نظام سياسى فرانسه، سكولار است و با مردم براساس طوايف و يا ريشه‌هاى نژادى‌شان رفتار نمى‌كنند، بلكه براساس اين كه همه آنها شهروند و در برابر قانون برابرند با آنان رفتار مى‌كند و شايسته است اين وضع همچنان تداوم يابد. يك فرد فرانسوى، پيش از آن كه مسيحى، مسلمان و يا يهودى باشد، فرانسوى است و گرايش قومى - يا تابعيت - كاملاً بر گرايش دينى و يا طايفه‌اى كه مسأله‌اى شخصى است، غلبه دارد. بافت وحدت ملى در فرانسه پس از انقلاب كبير و پيروزى فرانسه بر دو دستگى طايفه‌اى ميان كاتوليك‌ها و پروتستان‌ها به همين منوال بوده است.
رودنسون در ادامه مى‌گويد: من دورانى طولانى در لبنان زندگى مى‌كردم و مفهوم وباء طايفه‌گرايى را كه در پيكره اين جامعه جا خوش كرده و از درون آن را ويران مى‌كند و به جنگ‌هاى خانگى منجر مى‌شود درك مى‌كنم. در لبنان شما به زور مسيحى هستيد، زيرا در خانواده‌اى مسيحى به دنيا آمده‌ايد و به زور مسلمان هستيد، چون در خانواده‌اى مسلمان ديده به جهان گشوده‌ايد و هيچ‌گاه نمى‌توانيد از اين چارچوب طايفه‌اى خارج شويد، حتى اگر خودتان چنين چيزى را بخواهيد. همگان به شما براساس اين كه مارونى يا سنى يا شيعه يا درزى هستيد نگاه مى‌كنند، حتى اگر شما ماركسيست و كمونيست يا لائيك باشيد و هيچ تعلق خاطرى به دين نداشته باشيد، باز هم وابستگى طايفه‌اى از گهواره تا گور همراه شما است.
رودنسون براى تقريب ذهن فرانسوى به اين مشكل - كه تصورش هم برايشان دشوار است - مثالى مى‌زند. وى مى‌گويد: تصور كنيد كه جورج ماشيه لبنانى بود. يا تصور كنيد كه نظام طايفه‌اى لبنان در فرانسه حاكم بود. آيا مى‌دانيد چه مى‌شد؟ مردم جورج ماشيه را نماينده اكثريت كاتوليك مى‌شمردند؛ با آن كه وى رهبر حزب كمونيست است و هيچ رابطه‌اى با مذهب كاتوليك ندارد، اما چون وى در خانواده‌اى كاتوليك به دنيا آمده، گرايش طايفه‌اى‌اش همچنان او را تعقيب مى‌كرد، اگر چه وى ملحد باشد و اين وابستگى طايفه‌اى، بر گرايش كمونيستى‌اش غلبه مى‌يافت.
براساس معيارهاى لبنانى و يا هر جامعه مبتنى بر طايفه‌گرايى، فرانسوا ميتران، بايد حتماً بر رقيبش ميشل روكار پيروز مى‌شد، زيرا روكار از اقليت پروتستان بود.
رودنسون ادامه مى‌دهد: آيا اين معيارها را براى فرانسه مى‌پسنديم؟ آيا اين شيوه، همان شهروندى است؟ آيا فرانسه در طى قرن‌ها براى بازگشت به نظام طايفه‌اى قديمى كه پيش از انقلاب فرانسه بر اين كشور حاكم بود، مبارزه كرده است؟ پس مى‌پرسد: اين وضع به چه معناست؟ يعنى اين كه لبنانى پيش از آن كه لبنانى باشد، مارونى يا سنى يا شيعه و يا درزى است. به اين ترتيب گرايش طايفه‌اى يا مذهبى همواره برگرايش قومى يا مليتى مى‌چرخد؟
براى مثال دولت لبنان نمى‌تواند مهندس مارونى را استخدام كند مگر آن كه بى‌درنگ مهندس سنى را حتى اگر شايسته كار نباشد استخدام كند و يا به عكس. چرا چنين مى‌كند؟ زيرا مى‌خواهد توازن طايفه‌اى را حفظ كند. زيرا دولت بر همين بنياد نهاده شده است. آيا براى فرانسه نيز چنين چيزى را مى‌خواهيم؟
اگر چنين وضعى در فرانسه پياده شود، معنايش پايان تمدن و ترقى فرانسه خواهد بود. نمايندگان پارلمان لبنان نيز بر همين اساس انتخاب مى‌شوند و وزرا نيز بر همين اساس گزينش مى‌شوند. هر طايفه سهم خود را دارد. زمانى كه من در پايان دهه چهل و آغاز دهه پنجاه ميلادى در لبنان بودم، طايفه‌گرايى در خواب بود و هم‌زيستى امكان داشت. اما چند سال پس از آن آتش طايفه‌گرايى شعله‌ور شد و خشك و تر را يكجا سوزاند و لبنان را ويران كرد. پس اى فرانسه به هوش باش!
اما اوليويه روآ پژوهشگر معروف و متخصص جنبش‌هاى اسلام سياسى، و يا بنيادگرايى، اين پرسش را طرح مى‌كند. آيا اسلام متفاوت از اديان ديگر است؟ آيا مشكلى را طرح كرده كه ديگر اديان در فرانسه طرح نكرده باشند؟ و پاسخ مى‌دهد: طبعاً خير. بايد بدانيم كه نظام سكولار فرانسه پس از پيكارهاى شديد با مذهب كاتوليك - يا مذهب اكثريت فرانسوى‌ها - برضد دين مسيحى تشكيل شد. اما فرانسوى‌ها حافظه‌اشان ضعيف است و به سبب سلطه سكولاريسم از حدود يك قرن پيش تاكنون اين همه را به فراموشى سپرده‌اند.
اما از نسل‌هاى پيشين بپرسيد كه چه بر آنان رفته و تثبيت سكولاريسم چقدر دشوار بوده است. بپرسيد كه واكنش پرشور علماى دينى و بنيادگرايان مسيحى و به ويژه كاتوليك‌ها چقدر شديد بوده است؟ آنان در ابتدا به طور قاطع، سكولاريسم را رد مى‌كردند و گمان مى‌بردند كه سكولاريسم به معناى پايان يافتن دين و ديانت است. در آن صورت است كه مى‌توانيد واكنش خشم‌آلود كنونى بنيادگرايان اسلامى را درك كنيد. همه اديان در برابر سكولاريسم و دموكراسى و آزادى عقيده و حقوق بشر، دو دل هستند. اگر از كاردينال راتزبخر مسئول امور عقيدتى واتيكان بپرسيد به شما پاسخ خواهد داد: حقيقت يك چيز است و آن همان است كه تنها در دين مسيحى و نه جز آن وجود دارد. اگر از شيخ الازهر بپرسيد نيز همين پاسخ را خواهد داد، اما به جاى مسيحيت، اسلام را قرار خواهد داد. اگر از خاخام بزرگ يهوديان هم بپرسيد پاسخى مشابه دارد... بنابراين بنيادگرايى، حقيقتى واحد دارد، اگر چه تجليات آن متفاوت و مختلف باشد.
هر مؤمن بنيادگرايى به شما خواهد گفت كه قانون خدا بر قانون بشر، برترى دارد. از اين رو بنيادگراى مسلمان، قوانين جمهورى فرانسه را رد خواهد كرد و به شريعت تمسك خواهد كرد. اين همان كارى است كه كاتوليك‌ها هم صد سال پيش - پيش از تحول فكرى و پذيرش سكولاريسم - انجام مى‌دادند. اما رفته رفته جدايى ميان فضاى سياسى عمومى جامعه و فضاى شخصى درونى دينى را پذيرفتند. در نتيجه ميان قانون وضعى و سكولار دولت و قانون آسمانى (دين) به علت وجود اديان و مذاهب تفكيك ايجاد شد. اديان مختلف‌اند ولى قوانين جمهورى فرانسه، يكى است و بايد بر هر شخصى كه در سرزمين فرانسه زندگى مى‌كند، اعمال شود.
روآ مى‌گويد: ما نمى‌توانيم يك قانون براى يهوديان فرانسه وضع كنيم و يك قانون براى مسيحيان و يك قانون براى مسلمانان و يك قانون براى بودايى‌ها و... ما يك قانون داريم كه بايد بر همه شهروندان به طور برابر تطبيق يابد. بنيادگرايان اسلامى‌اى كه در فرانسه زندگى مى‌كنند، مانند طارق رمضان، رفته رفته اين حقيقت را درك مى‌كنند طارق رمضان خواهان احترام مسلمانان به قوانين دولت و تعليق عمل به شريعت و حدود، مانند حد زن زانيه يا قطع دست دزد و تعزيرِ مى‌خواران شده است. زير بر آن است كه اجراى اين حدود در عصر جديد ناممكن است. اوليويه روآ ادامه مى‌دهد: بر نيكولا ساركوزى خرده گرفته‌اند كه چرا به تشكل‌هاى بنيادگرا در فرانسه توجه دارد. تشكل‌هايى مانند اتحاديه ملى مسلمانان فرانسه (FNMF) و اتحاديه سازمان‌هاى اسلامى در فرانسه (UOIF) كه هر دو به اخوان المسلمين نزديكند.
اما اين دو سازمان بخش‌هاى گسترده‌اى از مسلمانان فرانسه را تحت شمول خود دارند و بسيار سياسى‌اند. دولت هم چاره‌اى جز توجه به آنان ندارد. تصميم ساركوزى به برقرارى ارتباط با چنين سازمان‌هايى زمينه‌هاى سياسى هم دارد.
زمانى كه ساركوزى تصميم مى‌گيرد اين دو سازمان را وارد دايره گفت‌وگو پيرامون وضعيت اقليت مسلمانان فرانسه كند، مى‌خواهد با يك سنگ دو گنجشك را شكار كند. نخست اين كه مى‌خواهد عناصر خطرناك‌تر اين سازمان‌ها را از طريق واگذارى مسئوليت به آنان، به بى‌طرفى بكشاند و دوم اين كه از اين سازمان‌هاى بنيادگرا در روابط خارجى با كشورهاى عربى و اسلامى بهره گيرد و منافع مشخص خود را تأمين نمايد.
بنابراين ساركوزى مى‌داند كه چه مى‌كند؟ او آدم كودنى نيست و تا آن حد كه برخى تصور مى‌كنند، متهور هم نيست. او است كه اين تشكل‌ها را جهت مى‌دهد و نه به عكس. افزون بر اين، اين راه تنها راه تحول بخشيدن به ذهنيت بنيادگرايان و فهماندن مدرنيته به آنان و واداشتن آنان به تعامل غيرخشن با مدرنيته است، زيرا زمانى كه آنان را در موضع مسئوليت‌پذيرى قرار مى‌دهيد، سرپيچى‌اشان از نظام فرانسه كمتر مى‌شود و اعتدال و رفتار مثبت و احساس مسئوليت بيشترى از خود نشان مى‌دهند.
از اين رو است كه اوليويه روآ از موضع نيكولا ساركوزى دفاع مى‌كند، برعكس ژيل كيپل كه چنان كه پيشتر ديديم از رفتار او انتقاد كرده بود.
روزنامه نگار سويسى سليوان بيسون كه در روزنامه لوتان ژنو اشتغال دارد، با مقاله‌اى مهم با عنوان »خاندان رمضان و جايگاهشان در نظام بنيادگراى بين المللى« در اين كتاب مشاركت داشته است. طبعاً مقصود وى خانواده طارق رمضان است.
اين نويسنده مى‌گويد: سعيد رمضان، پدر طارق، در سال ١٩٦١ مركز اسلامى ژنو را به عنوان نخستين حلقه از سلسله مراكز اسلامى اروپا تأسيس كرد. وى در ميانه دهه پنجاه از زندان جمال عبدالناصر آزاد و راهى عربستان سعودى شد. در آن كشور ثروت فراوانى به دست آورد و به سوئيس رفت و اين مركز را با هدف مبارزه با فلسفه الحادى مادى‌گرى (ماترياليسم) كه به نظر وى بر غرب حاكم بود تأسيس كرد.
اين به معناى آن است كه وى وارد جنگى تمام عيار نه تنها با كمونيسم كه حتى با ليبراليسم و نه تنها با اتحاد شوروى و بلكه با غرب سكولار دموكرات نيز شده بود. يك سال پس از تأسيس اين مركز سعيد رمضان پروژه‌اى را آغاز كرد كه به ولادت تشكيلات »ارتباطات جهان اسلام« (رابطة العالم الاسلامى) انجاميد كه عربستان سعودى هدايت و تأمين مالى‌اش را برعهده داشت. اما در آغاز دهه هفتاد، مشكلاتى ميان سعيد رمضان و عربستان سعودى پديد آمد كه در نتيجه آن عربستان رابطه‌اش را با وى قطع و به كمك‌هاى مالى‌اش پايان داد. هرچند اين به معناى قطع روابط كامل ميان دو طرف نبود. زيرا در سال ٢٠٠٣ طارق رمضان در يكى از مهمانى‌هاى سفارت عربستان در پاريس ديده شد.
اما سعيد رمضان كيست؟ او داماد حسن البنا مؤسس اخوان المسلمين مصر و از سرسخت‌ترين دشمنان جمال عبدالناصر است. سعيد از پيش از چهارده سالگى به جماعت اخوان پيوست و سپس منشى حسن البنا شد كه دخترش را به عقد نكاح وى درآورد.
واقعيت اين است كه مركز ژنو به دفتر كار خانوادگى تبديل شده است، زيرا رييس كنونى آن هانى رمضان و رييس هيأت مديره‌اش ايمن رمضان و اعضاى آن مادر همه اينها وفاء رمضان و خواهرشان اروى رمضان و برادران طارق، بلال و ياسر رمضان هستند. پرآوازه‌ترين آنها اكنون، طبعاً طارق رمضان است كه بر صفحه تلويزيون ظاهر مى‌شود و با نيكولا ساركوزى مناظره مى‌كند و وسايل ارتباطى را به خود مشغول كرده است.
رياست مركز اسلامى ژنو تا سال ١٩٩٥ كه پدرشان سعيد رمضان درگذشت، بر عهده وى بوده است. هانى رمضان در سال ٢٠٠٣ به سبب نوشتن مقاله‌اى كه در آن سنگسار زن زناكار را تأييد كرده بود، پست تدريس در مدارس سوئيس را از دست داد. پس از آن طارق رمضان مجبور شد تا براى دور ماندن از اتهام تعصب و بنيادگرايى، از وى فاصله بگيرد. طارق درباره برادرش سخنى گفت كه سبب شد تا ديگران او را به استفاده از زبانى پيچيده و دوگانه متهم كنند. اين اتهام هنوز هم تعقيبش مى‌كند. وى درباره برادرش كه طرفدار سنگسار است گفته است: من از اين حيث با افكار او موافق نيستم اما با كسى كه وى را از بيان انديشه هايش باز مى‌دارد، مخالفم.
به هر روى برادران رمضان مشروعيت ايدئولوژيك خود را از سه منبع برمى‌گيرند: نخست از پدرشان سعيد رمضان كه در تمام طول زندگى‌اش با عبدالناصر مبارزه كرد. دوم از مركز ارتباطات جهان اسلام كه مركز آن در جده است. و سوم از شيخ يوسف قرضاوى كه تأثير ژرفى بر توده‌هاى عرب و مسلمان دارد و كانال ارتباطاتى او هم بر نامه مشهور »الشريعة و الحياة« شبكه الجزيره است. در دهه نود، طارق رمضان »مركز ارتباطات مردان و زنان مسلمان سوييس« را تأسيس كرد كه خواستار گشايش مدارس اسلامى خاص به عنوان مكمل مدارس عمومى سوييس و ارائه آموزش‌هاى اسلامى به شيوه اخوان المسلمين در اين مدارس شده است. طارق رمضان در بيانيه تأسيس اين مركز آورده است: هدف اين مركز تبيين نقش تمدنى اسلام است. اين مركز از مقامات سوييس مى‌خواهد اسلام را به عنوان دين رسمى دوم پس از مسيحيت كاتوليك و پروتستان به رسميت بشناسند.
اما سليوان بيسون نويسنده اين مقاله معتقد است، شكل اجرايى اين درخواست آن است كه سوييس كشورى سكولار است و هيچ دينى را به عنوان دين رسمى كشور به رسميت نشناخته است؛ اگرچه از صدها سال پيش تاكنون، دين غالب مردم، مسيحى است.
پس از حادثه يازدهم سپتامبر ٢٠٠١ طارق رمضان پايه‌گذار كنگره‌اى در سپتامبر ٢٠٠٢ شد تا درس‌ها و عبرت‌هاى اين حادثه را مطالعه كند و مسلمانان بنيادگرا چگونگى رويارو شدن با اين مرحله دشوار را بشناسند. نشست‌هاى اين كنگره نتايج زير را از پى داشت؛ نخست اين كه مسلمانان بايد روابط خود را با گروه‌هاى ضداسرائيل در غرب تقويت كنند تا شكاف و يا فاصله بيشترى ميان اروپا و اسرائيل ايجاد كنند. دوم: اين كه از مبارزات مسلحانه فلسطينى‌ها و از آن جمله بمب‌گذارى‌ها و عمليات‌هاى شهادت طلبانه حمايت كنند. سوم اين كه بكوشند تا ميان امريكا و اروپا شكاف ايجاد كنند تا به اندازه امكان، امريكا از اروپا جدا شود.
نويسنده مقاله بر آن است كه اكنون شيخ يوسف قرضاوى به استاد همگان و از جمله طارق رمضان و برادرش هانى و تمام اين نسل از بنيادگرايان جوان تبديل شده كه مى‌خواهند خود را با پوشش اصلاح‌طلبانه معرفى كنند. همه مى‌دانند كه شيخ يوسف قرضاوى حادثه يازدهم سپتامبر را صراحتاً محكوم كرد، اما از عمليات‌هاى شهادت‌طلبانه‌اى كه غيرنظاميان را در اسراييل هدف قرار مى‌دهد حمايت مى‌كند. او هم مانند برادران رمضان، مشروعيت دينى خود را از »امام شهيد« حسن البنا برمى‌گيرد.
يوسف قرضاوى و طارق رمضان معمولاً با هم در چنين كنگره‌هايى حضور مى‌يابند و به يك »جريان اصلاح« به تعبير برخى از هوادارانشان گرايش دارند، اما برخى ديگر، اين اصلاح‌گرى را پوسته‌اى سطحى مى‌دانند كه نيت‌هاى حقيقى و صبغه راديكالى انديشه‌اشان را مى‌پوشاند. زيرا اين دو، نهايتاً بنيادگرا هستند و هرگونه نوسازى حقيقى انديشه اسلامى را به شيوه‌اى كه در انديشه مسيحى رخ داد، رد مى‌كنند. پژوهشگران اسپانيايى‌اى كه به تحقيق درباره شبكه‌هاى القاعده اهتمام دارند، برآنند كه شيخ يوسف قرضاوى، رابطه‌اى محكم با يكى از اعضاى مهم القاعده به نام احمد ابراهيم دارد كه دولت اسپانيا در سال ٢٠٠٢ او را دستگير كرده است و حداقل تا سال ٢٠٠٢ قرضاوى در بانك التقوى كه از سوى دولت امريكا به حمايت مالى از حركت‌هاى تروريستى متهم شد، سهامدار بوده است. دو تن از مديران اين بانك در سوييس سكونت دارند كه اخيراً از سوى دولت سوييس متهم به حمايت مالى از سازمان‌هاى جنايتكار متهم شده‌اند. يكى از اين دو يوسف ندا است كه اعتراف كرده است سال‌ها نقش وزير خارجه اخوان المسلمين در اروپا و امريكا را برعهده داشته است.
به هر روى داورى‌ها پيرامون طارق رمضان متفاوت است. برخى او را اصلاح‌گرايى معتدل مى‌دانند و برخى ديگر معتقدند كه وى تحت پوشش اعتدال و اصلاح‌گرى، مواضع راديكالى دارد. زيرا وى در غرب زندگى مى‌كنند و نمى‌تواند صريح‌تر از آنچه كه تاكنون سخن گفته، سخن بگويد. از اين رو است كه اتهام دوگانه‌گويى يا پوشيده‌گويى همچنان تا امروز او را تعقيب مى‌كند.
از ديگر بخش‌هاى اين كتاب، مصاحبه‌اى است كه با پروفسور آلفرد لوييس دوبرى مار صاحب كتاب تأسيس اسلام كه در پاريس منتشر شده انجام شده است. او مى‌گويد: از قرن نوزدهم و پيروزى مدرنيته علمى و فلسفى، موضع جديدى نسبت به نصوص دينى در قياس با قرون گذشته ظهور يافت. علماى لغت و تاريخ، اين نصوص را به صفت نصوصى ادبى يا اسنادى تاريخى، به مثابه هر نص ديگرى مطالعه كردند، اگرچه اين نصوص در لحظاتى از تاريخ صفت و مكانت مقدس يافته است، چرا كه به باور آنان به هر حال اين نصوص هم تركيب يافته از حروف و الفاظ و تركيب‌ها و جمله‌ها است و از اين حيث همانند و هر متنى ديگر يونانى يا رومى از هومر يا افلاطون و يا... است.
بدين گونه، عالمان اروپايى به مطالعه نصوص تورات و انجيل روى آوردند و روش‌هاى علم تاريخ يا علم اللغه جديد را بر آنها پياده كردند. نتايجى كه آنان بدان دست يافتند، شگفت‌آور بود، اما اين نتايج با انگاره‌ها و عقايد مؤمنان همسو نبود و واكنش‌هاى خشونت بارى را در ميان بنيادگرايان يهودى و اصولى در پى داشت. سپس همين روش‌ها را بر قرآن و نصوص اسلامى پياده كردند و همان نتايج شگفت‌برانگيز را استخراج كردند و در اين جا هم با واكنش‌هاى شديد از سوى مسلمانان سنتى مواجه شدند كه شرق شناسان را به تلاش براى نابودى اسلام يا هجوم به پيامبر اسلام متهم كردند.
واقعيت اين است كه پژوهش تاريخى بنا به طبيعتش عريان‌گراست. اين روش به شما مى‌گويد كه حوادث هزار يا دو هزار سال پيش دقيقاً چگونه اتفاق افتاده‌اند و نه آن چنان كه يك مؤمن دوست دارد اتفاق افتاده باشد. در نتيجه قطعاً با عقايد موروثى تثبيت يافته در اذهان اصطكاك پيدا مى‌كند. از اين رو روش‌هايى كه شرق‌شناسان در مطالعه قرآن و تاريخ اسلام به كار مى‌گيرند، موجب تحريك مسلمانان مى‌شود. اما همين اتفاق در آيين يهود و مسيحيت هم افتاده و نبايد اين را فراموش كنيم. زيرا چهره تاريخى، غير از آن تصور و انگاره آرمانى‌اى است كه مؤمنان از سنت و يا دين خود دارند. اين تصوير تاريخى، ضرورتاً بسيارى از تصوراتى را كه يهوديان از كيفيت شكل‌گيرى تورات و كاتبان آن و عصر كتابت آن و رابطه آن با چالش‌ها و محيطى كه در آن كتابت شده است، نقض كرد. درباره مسيحيان و مسلمانان نيز شايد همين را بتوان گفت، با اين تفاوت كه مسلمانان قرآن را كلام خدا مى‌دانند و نه كلام بشر؛ و از اين رو است كه با آن كه مسيحيان در اروپا، مشكل خود را با نقد تاريخى و علم مدرن حل كرده‌اند و ديگر علمايى را كه روش‌هاى جديد را بر انجيل و تاريخ دوره نخست مسيحيت تطبيق مى‌كنند متهم و محكوم نمى‌كنند، مسلمانان همچنان بر مواضع سنتى خود اصرار مى‌ورزند و براى همين است كه قاطعانه، شرق‌شناسان را محكوم و مطرود مى‌دانند و بلكه از پژوهشگران مسلمانى هم كه اعمال نقد تاريخى بر سنت و اسلام را پذيرفته‌اند، نمى‌گذرند و از آنان هم بدگويى مى‌كنند. به هر روى بحث تاريخى، انسان مسلمان را به اين نتيجه مى‌رساند كه جريان امور و حوادث، لزوماً آن گونه كه به طور موروثى از آبا و اجداد به آنان منتقل شده، تحقق نيافته است و استدلال منطقى هم در اختيار او قرار مى‌دهد. طبعاً همان گونه كه امروزه در بنياد بسيارى از باورهاى مسلم انگاشته مسلمانان تحول و تغيير و تجديدنظر راه يافته است، در آينده نيز اين فرآيند تداوم و تعميق خواهد يافت.
اما مورخ و رمان‌نويس فرانسوى ايتاليايى الاصل ماكس گالو در مقاله‌اى به نسبت سنجى سكولاريسم با اديان پرداخته است. وى مى‌گويد سكولاريسم به فرد آزادى انجام و عدم انجام مراسم و مناسك مذهبى را مى‌دهد. اما اديان اين آزادى را به فرد نمى‌دهند و بر او تكليف مى‌كنند كه به دينى كه بر آن متولد شده ايمان يابد و مجبورش مى‌كنند كه شعاير و مناسك آنها را به جا آورد. گالو سپس به نيكولا ساركوزى حمله مى‌كند و بر او خرده مى‌گيرد كه به كنگره مسلمانان بنيادگراى فرانسه رفت و در سالنى كه زنان با حجاب از مردان ريش‌دار جدا شده بودند، سخنرانى مشهورى القا كرد. گالو مى‌گويد اين كار ساركوزى در خور شأن جمهورى فرانسه كه پايه‌هايش بر برابرى زن و مرد و عدم تفكيك ميان آنها قرار دارد، نيست. گالو جريان چپ فرانسه رابه سبب تمركزشان بر ايده اختلاف و آزادى اختلاف و متفاوت بودن تا حد دادن حق انجام هر كارى به بهانه حق متفاوت بودن، سرزنش مى‌كند. زيرا به نام حق متفاوت بودن مى‌توان سكولاريسم را مردود شمرد و از حجاب و چند همسرى دفاع كرد.
گالو مى‌گويد: در كشور حقوق بشر و شهروندى و مدرنيته سياسى و فكرى (فرانسه) رفتارهاى نادرستى مشاهده مى‌شود. ما در گذشته از بنيادگرايى مسيحى افراطى رنج‌هاى فراوانى ديده‌ايم. بنابراين امكان ندارد به بنيادگرايى اسلامى، اجازه شكوفايى بر روى سرزمين خود را بدهيم. زيرا وقتى كه سند الهياتى سان برنارد قديس مسيحى قرون وسطى را مى‌خوانيم تصور مى‌كنيم كه سخن بن‌لادن را با همان الفاظ خاصش مى‌خوانيم.
قديس سان برنارد چه مى‌گويد؟ او قتل كافر (يعنى شخص غير مسيحى) را به مثابه تقرب به خدا و اجراى دستورهاى او مى‌داند. چرا؟ زيرا قتل كافر به معناى نابودى بشر و ريشه‌كنى آن از روى زمين است آيا بن لادن سخنى جز اين مى‌گويد؟ آيا مى‌توان اجازه ابراز چنين سخنى را در فرانسه داد؟
نويسنده اين مقاله سپس خطاب به فرانسوى‌ها سلسله‌اى از هشدارها را بيان مى‌كند و مى‌گويد: برحذر باشيد از بازگشت به گذشته؛ برحذر باشيد از دست شستن از سكولاريسم و مدرنيته، چرا كه اين دو مايه فخر اروپايند. از پذيرش نظام طايفه‌اى حاكم بر كشورهاى انگلوساكسون برحذر باشيد، زيرا با فرانسه كه از جنگ‌هاى بين مذاهب و اديان فراوان رنج برده است، تناسبى ندارد. ما نمى‌خواهيم فرانسه به مجموعه‌اى از طوايف كه در همسايگى هم و در نزاع و ستيز و نفرت با يكديگر باشند تبديل شود.
ماكس گالو مقاله‌اش را چنين پايان مى‌برد: ما [در فرانسه] جمهورى افراد را مى‌خواهيم و جمهورى آزادگان را و نه جمهورى طوايف و اديان را. طبعاً در اين فضا هر شخصى در سطح فردى يا شخصى حق دارد هر كارى بكند؛ حق دارد مؤمن باشد يا نباشد و حق دارد شعاير و مراسم را به جا آورد و يا به‌جا نياورد. ولى در سطح عمومى بايد همانند يك شهروند رفتار كند و نه به عنوان يك مسلمان يا مسيحى يا يهودى و بودايى. ما در فرانسه شهروندانى فرانسوى‌اى داريم كه براساس اصول اعلاميه مشهور انقلاب فرانسه و نه براساس اصول واتيكان و كليساى كاتوليك، در برابر همه نهادها و مؤسسات دولت برابر هستند. ما تابع شريعت مسيحيت نيستيم. معناى مدرنيته و سكولاريسم و حقوق بشر همين است. اين نظام با نظام بنيادگراى قديمى كه همواره شما را از منظر طايفه و يادينتان مى‌بيند، تعارض اساسى دارد.
دقت در توضيحات اين نويسنده مى‌تواند به درك ماهيت رابطه ميان دين و دولت و جامعه در فرانسه كمك كند.